خیلی دوستت دارم
جیگر طلا پنج شنبه ای رفتیم مراسم یادبود حاج خانم که در اداره بابایی برگزار شدو متاسفانه شما مدام نق می زدی و داشتی مراسم را به هم میزدی و منم مجبور شدم بیارمت بیرون و با هم رفتیم دفتر بابایی و آنجا نشستیم ولی آرام نشدی و بابایی مجبور شد شما را بغل کند و راه برود تا بلاخره خسته شدی و خوابیدی .قرار بود شب هم برویم برای مراسم محمد خدا بیامرز که آنقدر این مراسم طولانی شد که پشیمان شدیم. جمعه صبح هم بابات رفت پشت بام و مشغول شستن موکت ها شد و منم بعد از تهیه ناهار شما را بردم پایین پیش مامانی اینها که بروم کمک بابا ، تو که دوزاریت افتاده بود می خوام جیم بزنم چشم ازم بر نمی داشتی و تا بابایی حواست را پرت می کرد چند ثانیه نمی کشی...
نویسنده :
ماماني
13:17










