محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 23 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

بدون عنوان

قربونت برم؛ پنجشنبه عصر داشتی با کامیونت که عاشقشی بازی میکردی و مدام دستت را بهش میگرفتی و بالا می رفتی روش میشستی و یا دستت را بهش میگرفتی و هولش میدادی و با اون راه میرفتی و بابا هم مراقبت بود که یکدفعه تا یک لحظه حواس بابا پرت شد از روش افتادی پایین و........... خدا را شکر اتفاق بدی نیفتاد ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که پیشونیت رو زمین کشیده شده و خراشیده. بعد با بابا رفتیم پارک و حسابی بخور بخور و غروب آمدیم خانه. دیگه از سر شب حال من بد بود ولی یه جوری سر کردم تا ٢ که از حال بدی که داشتم بیدار شدم و متاسفانه تو هم بیدار شدی و با اینکه شیرت دادم نخوابیدی و من انقدر حالم بد بود که بابا را صدا کردمتا شما را بخواباند ولی شما ی...
20 خرداد 1391

پسر ده ماهه من

باورم نمشه که دو ماه دیگه یکسالت تموم میشه!!!!!!!!!!!!!! امروز روزه که تو در کنار ما نفس میکشی و زندگیمان را سرشار از شادی کردی. عزیزم تولدت مبارک ...
16 خرداد 1391

دو تا مسافر جدید

محمد مانی ؛ جیگر مامان: دو تا مسافر جدید داره که امروز و فردا خودنمایی میکنن این دوتا همسایه دندانهای پیشین بالا هستند که هفته پیش از راه رسیدند و با این حساب جمع مروارید های گل پسری به ٦ عدد میرسه که ٢ تا ساکن فک پایین و  ٤تا ساکن فک بالا هستند. ...
16 خرداد 1391

ما آمدیم

سلام به پسری و همه دوستای گلمون که بهمون سر میزنن. ما بعد از سه روز امروز ظهر برگشتیم. خیلی بهمون خوش گذشت و گلم شما هم پسر خوبی بودی مامان رااذیت نکردی فقط دیروز اصلا میل به غذا نداشتی، با اینکه مامان آذر برات یه سبزی پلو خوشمزه درست کرده بود ولی نخوردی!!!!!!!!!!!!! من دیروز کمی نگران این کارت بودم ولی امروز دیدم مامان آذر راست میگه: اگه گرسنه ات بشه خود میایی دنبال غذا و وقتی نمیایی پس گرسنه هم نیستی ! منم پس دنبالت نمی کنم. یکشنبه و دوشنبه باباعباس صبح و عصر میبردت پارک بازی البته عصرهاش دسته جمعی میرفتیم که ناگفته نمونه که یکشنبه شب سرد هم بود. شما تو این دو روز حسابی تو خانه بابا بزرگ بازی کردی بخصوص که خانه شان بزرگتره و یه ب...
16 خرداد 1391

میریم مهمونی

بهترینم پنجشنبه مامانی سبزی پلو و ماهی پخته بود و همه دور هم بودیم. خاله خیلی وقته که می خواد ببرتت آتلیه ولی هر پنجشنبه یه اتفاقی میفته که نمیشه این هفته هم من گفتم نه شاید باباش جمعه یا شنبه ببرتش آتلیه افسانه نیلچی. خاله هم گفت خوب خودم می برمش آنجا ولی من قبول نکردم و گفتم چون وسیله نداریم ممکن که تا آنجا خسته بشه و بخوابه  و نشه عکس بندازیم و با باباش بریم خوب چون با ماشین میریم راحت تر و زودتر میرسیم. جمعه که آتلیه تعطیل بود ؛ شنبه هم که بابا ماشین را میبره درست کنه و بعدش هم که میریم کرج و تا سه شنبه نیستیم. مدتهاست که بابا گفتم ببرتت آتلیه ولی ............................ باباست دیگه!!!!!!!!!!!!!!!! مامانی هم که ...
13 خرداد 1391

اختصاصی برای بهترین بابای دنیا

بابای گلم دستان مهربانت را می بوسم که سالها رنج و سختی را برای ما تحمل کردی. پدر مهربانم نمی دانم چگونه محبتت را جبران کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوست دارم دنیا را برایت هدیه بیاورم ولی حتی بخشیدن دنیا به تو که دلت به وسعت دنیاست هدیه ایی ناقابل است. دوستت دارم و برایت آرزوی سلامتی دارم و از خدا می خواهم سایه پر مهر و محبت و برکتت را تا زمانی که هستم بر سرم حفظ نماید که زندگی بدون تو که عزیزی معنی ندارد.   دو ستت دارم، دوستت دارم و می دانم از خودت گذشتی تا من خوشبخت باشم................. روزت مبارک   پدر شوهر عزیزم برای تمامی محبت های شما قدر دانم...
13 خرداد 1391

برای همسر مهربانم

عزیزم برای تک تک لحظاتی که برایم آرامش  آوردی و خوشبختی ممنونم و امیدوارم لایق مهربانیت باشم.     اینم از طرف میوه زندگیمان       ...
13 خرداد 1391

یه دوست جدید

دیرور هم با بابایی و دایی آرش و خاله و مامانی رفتیم پارک( بابا سر کار بود) . دایی آرش برامون بستنی میوه ایی خرید و شما هم چه با اشتها هم از بستنی من و هم از بستنی مامانی خوردی ( البته فقط وانیلی اش را بهت دادم). بعدش سینا و مامانش آمدند. سینا و مادرش از بچه محلهامون هستند که هفته پیش که رفته بودیم پارک با آنها آشنا شدیم. سینا متولد ٥/٤/٩٠ است یعنی یکماه و ١٠ روز از شما بزرگتره. البته از نظر جسه بزرگتر نشان میدهد. نمی دانم چرا شما دوست نداری با سینا بازی کنی و ازش دوری می کنی . دیروز برات یه توپ برده بودم و جغجغه هشت پایت را که با سینا سر دوتاش می خواستی بجنکی بخصوص برای هشت پایت و مدام بلند بلند می گفتی من. سینا و مادش تنها هستند . آخه...
10 خرداد 1391

بدون عنوان

  دیروز از ظهر به بعد حسابی برای منو مامانی برنامه داشتی. آخه حوصله ات سر رفته بود و ما هم کار داشتیم.از شانست بابایی جلسه داشت و دیر می آمد و خاله هم داشگاه بود و بابا هم سر کار بود. من و مامانی هم در گیر و نمی تونستیم ببریمت بیرون و این بابایی هم شما را عادت داده و تقریبا هر روز عصر می برتد آب بازی و بعد هم پارک.خلاصه از کلافگی اینجوری شده بودی غروب که بابا آمد گفت که بعد از شام میریم خانه عمه آخه عمو جون اکبر از کاشان آمده. داشتیم میرفتیم که بابایی آمد و تو هم کلی براش ذوق کردی ولی ما باید میرفتیم.خانه عمه هم حسابی بهت خوش گذشت و تمام مدت دستت را به میز گرفته بودی ایستاده بودی من هم مدام وسایل را جابجا می کردم.حسا...
8 خرداد 1391