محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 17 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

این روزها

  این روزها یا بهتر بگم تو فروردین برعکس فصل زمستان کار بابا خیلی سبکه و اغلب خانه است و پیش هم هستیم. فقط دو روز صبح با مامانی بردیمت پارک و پارک هم حسابی خلوت و فقط تو بودی و انگار اختصاصی بود و منم خیالم راحت بود که کسی از روی سرسره خدای نکرده هلت نمی دهد. هوا این روزها خیلی گرمه و مثل هوای خرداد و تیر است. جمعه گذشته با مامانی و بابایی و بابا رفتیم بهشت زهرا و بعد زیارت شاه عبدالعظیم در شهر ری. متاسفانه ٣ سالی میشد که بهشت زهرا نرفته بودم و بیش از ٥ سال هم بود همین شاه عبدالعظیم که بغل گوشمونه نرفته بودیم. حسابی هوا گرم بود با اینکه ضد آفتاب برات زده بودم صورتت و دستهات سوخته حسابی ذغال مامان شدی. بعد از زی...
29 فروردين 1392

نوروز 3

وایییییییییییییییی که چقدر حالم گرفته است ................... دیشب کلی تاپ کرده بودما............................. حالا نمی دونم چرا آپ نشدی............................ از اول می نویسم: 92/1/9 همونطور که تو پست قبلی نوشتم مهمان داشتیم و تو هم با اینکه شب دیر خوابیده بودی ولی مثل همیشه سحر خیز ساعت 6:30 بیدار شدی و منم برای اینکه مهمانهامون بخوابن بردمت پایین خانه مامانی و چند ساعتی پایین بودی و منم آمدم بالا دوش گرفتم و صبحانه حاضر کردم و مشغول کارهای ناهار شدم. موقع ناهار دایی آرش ( شوهر خاله) زنگ زد و ما را همراه مهمانهامون شام دعوت کرد( آخه قرار بود مامانی من و دایی مهدی و خانواده...
28 فروردين 1392

عکس نوروز3

            چهره مظلوم مهرگان را ببین................... داری به زور از روی مبل میندازیش پایین در حال گوگولی مگولی در خانه دایی حسین  گوگولی مگولی شدت می یابد و در انتها که دیگه ازش عکس ندارم تبدیل به بوسه می شود. دوچرخه سواری تو خانه عمو محمد عزیزم تو عکس بالا داری حیاط عموم را جارو می کنی این عکس هم مربوط به سیزده به در شماست که مدام تو زمین بازی بودی و حسرت به دلم موند تو اون دو ساعت یه دقیقه بشینی و بگذاری به ما هم خوش بگذره. این شخص هم خاله خانم شما و خواهر گل منه ٢٨ فروردین٩٢ ...
28 فروردين 1392

نوروز 2

٦/١/٩٢ می خواستیم عصر با بابا بریم خانه خاله سحر که هم عید دیدنی کرده باشیم و هم اینکه دلم برای خاله سحر و مهراد جونم تنگیده خفن ولی قسمت نبود که بریم.  این شد که با بابا بردیمت پارک و تو هم مشغول بازی. چند دقیقه  بعد مامانی آمد و برات ٢ تا توپ خوشگل آورد ولی تو رفتی و توپ یه نی نی دیگه (مبینا) را ازش گرفتی و حاضر نبودی بهش برگردونی و خلاصه ماجرایی داشتیم تا راضیت کردیم با هم بشینید روی میز تنیس و توپ بازی کنید و من و مامانی و مامان مبینا هم توپ جمع کن شده بودیم . بابا و بابای مبینا هم اون عقب ایستاده بودند و حرفهاشون حسابی گل انداخته بود.آخه بابا نمی تونست جلو بیاد چون مبینا به شدت از مردها میترسید و حتی به گفته ...
20 فروردين 1392

عکس نوروز2

  با با رفته بودیم پارک     بابای نگران تا بالای پله با پسرش میره در حال بررسی های اولیه خانه خاله پروین محمد مانی ومهرگان صبح ژولی پولی مشغول بازی البته پسر من کمی کنجکاو هم هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  مهرگان جونم ایستاده عکس بندازه نمی دونم اون پشت چه خبر بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  در حال آماده شدن برای رفتن که البته مهرگان آمده تا من بهش  اسباب بازی بدم ولی محمد مانی میگه بیا بریم بازی خانه مینو خانم و محمد مانی مشغول ماشین سواری  ٢٠ فروردین٩٢ ...
20 فروردين 1392

بهار از راه رسید و خاطرات نوروز1

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند...... کوچه یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه  جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است. باز کن پنجره را ای دوست حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را  جشن میگیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن.....        ...
18 فروردين 1392

عکسهای نوروز1

     مانی و بابا افشین روبوسی عید با سبا امیر حسین نوه دایی علی اینم از شاهکارهات تو خانه بابا عباس بازی با عیدی که عمه آتنا زحمتش را کشیده دست در دست سبا به پارک میروید سرسره بازی با مدیریت بابایی   خانه مادر شوهر خاله بودیم که موقع خروج کفش بابایی را پوشیده بودی البته از این کارها زیاد می کنی با کفش بابا و من و حتی دمپایی های منو با گریه گاهی از پاهام در میاری و خودت می پوشی قدم زدن در پارک قبل از آمدن سبا صبح اول فروردین که از خواب پاشدم دیدم گل پسرم زودتر از من بیدار شده و رفته از یخچال ظرف شکلات را برداشته و داره از خودش پذیرایی میکنه و با دید...
18 فروردين 1392