محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 18 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

جمعه پر خاطره

طبق قرار یک ماه قبلمان با بابا، جمعه 14 بهمن رفتیم نمایشگاه اسباب بازی در خیابان حجاب کانون فکری کودکان. در طول راه برای اولین با بیدار بودی و فقط یه چرت 5 دقیقه ای زدی و توی سالن هم تمام مدت بیدار بودی و خودت را که در آغوش من بودی مدام به این سمت و آن سمت می کشیدی که وسایل مختلف را بگیری. زمانی که به غرفه دوست عزیزمان شهرزاد رسیدیم مسئول غرفه تو را از بغل من بیرون کشید و بر عکس همیشه که غریبی می کردی و گریه سر میدادی فقط یه بغض کوچولو کردی و بعد هم آمدی بغلم. مسئول غرفه یه کتاب برای شما معرفی کرد وشما هم سریع با گرفتن کتاب از من و بابا خواستی تا آن را برایت تهیه کنیم تمام زمانی که داخل نمایشگاه بودیم شما بیداربودی طلب شیر ...
25 بهمن 1390

خانه را گذاشتی رو سرت

سه شنبه ١١ بهمن سر جلسه امتحان گوشی ام زنگ خورد و سریع فکرم آمد سمت تو که حتما بی تابی کردی. از جلسه که آمدم بیرون خاله زنگ زد و گفت که توی تماسی که با مامانی داشته فهمیده که حسابی بی تابی و گریه می کنی؛با تمام سرعت به سمت خانه آمدم ، کلید که انداختم صدای جیغهایی که می کشیدی به گوشم رسید تند تند پله ها را آمدم بالا و تو تا منو دیدی آمدی بغلم و ساکت شدی . اینجور که مامانی می گفت از وقتی که من رفته بودم یه ارکستر حسابی برای مامانی گذاشته بودی. ...
18 بهمن 1390

به مامان تبریک نمی گی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

13 بهمن آخرین امتحان مامانی بود و بعد دانشگاه با اینکه دوست داشتم پیش تو باشم ولی به پیشنهاد بچه ها و این دلیل که آخرین روز با هم بودنمان با هم رفتیم رستوران و بعد ناهار با سرعت آمدم خانه ف البته شیرینی فروشی هم رفتم و کیک خریدم آن هم به سه مناسبت: 1- تولد مامانی 2-پایان 6 ماهگی شما 3-فارغ التحصیل شدن مامان   ...
18 بهمن 1390

اما غذا خوردنت

از اول بهمن امتحانات مامانی شروع شد. این مدت یه کمی اذیت شدی چون همش مجبور بودی از صبح بری پیش مامانی تا من درس بخونم یکم بی تابی می کردی هرچند که در نهایت مغلوب میدان من بودم که با صدای نق نق کردنت می آمدم پایین و.........................(امیدوارم که فقط قبول بشم) ٥ بهمن با مامانی رفتیم و دکتر و دکتر حسینی نژاد هم اجازه داد که غذا خوردنت را شروع کنیم با روزی یک قاشق مربا خوری فرینی تا اینکه به ١٥ قاشق برسد، البته به همراه قطره آهن. من هم از ذوقم همان شب غذایت را شروع کردم و تو هم با چه ولعی خوردی. بعد هم به همه اس ام اس دادم و خبرش را مخابره کردم. یاد دعای دوستم سمیه کوثری افتادم که می گفت من دعا با مدت زمان طولانی نمی کنم...
17 بهمن 1390

تاسوعا

روز تاسوعا بر طبق نذر سال گذشته ام باید تو را سقا می کردم ولی چون مهمان داشتیم و من و بابا باید خانه می ماندیم زحمت این کار را مامانی کشید بعد با ذایی آرش و مامانی و خاله رفتید بیرون و یک ساعت بعد برگشتید. بعد با هم و به همراه عمه و مامان بزرگ و بابابزرگ رفتیم خانه عمو امید،اتفاقا مهرگان برادر زاده زن عمو هم آنجا بود که یه نسبت فامیلی دیگه ای هم با هم دارید . مهرگان چهار ماه و یک روز از شما بزرگتره یعنی ١٤ فروردین ٩٠ به دنیا آمده.امیدوارم برای همدیگه دوستهای خوبی بشید. اين ني ني ناز مهرگانه ...
11 بهمن 1390

مهمونی عید غدیر

شوهر خواهرم که دایی آرش پسرم باشه سید است به همین دلیل ما هر ساله روز عید غدیر را منزل خواهرم به سر می بریم و امسال هم با نی نی به این مهمانی رفتیم. صبح قبل از رفتن اول به خانه مامان آذر مادر بزرگ پدری اش زنگ زدیم تا عید را تبریک بگیم این قند عسل ما کلی برای مادر بزرگش قان و قون کرد و دل اون بنده خدا را آب کرد،آخه یه دو ، هفته ای بود که مامان بزرگ نوه اش را ندیده بود. بعد لباسهای نو نی نی که تازه اندازه اش شده بود را تنش کردیم راهی خانه خاله شدیم.  خاله توی خانه اش یک گاو بزرگ بادی داره که نی نی را کلی به خودش مشغول کرد. ما تا شب خانه خاله بودیم.آنروز به ما با اینکه جمع کوچکی داشتیم ولی خوش کذشت. ...
11 بهمن 1390