محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 23 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

عسلم

دیگه وقتی بهت می گم آقای دکتر تندی میری کیف دکتری ات را میاری..................... در کل بیشترین علاقه را به همین اسباب بازی داری و هر روز باهاشون بازی می کنی و دیگه خوب می دونی از هر وسیله برای معاینه کدام قسمت باید استفاده کنی و باتری همه شان را تمام کردی ههههههه اینم جزء کارهای روزانه ات که تا از خواب پا میشی میری آشپز خانه و همه سینی ها را در میاری و ..........   چند شب پیش هر کاری کردم با اینکه خوابت میامد نخوابیدی منم حسابی خسته................... دراز کشیدم مشغول دیدن سریال دیوار.......... دیگه نفهمیدم چی شد ...... تا...... بابا صدام کرد تلویزیون داشت نود میداد و بابا بهم گفت ببین چطوری خوابیده......
1 آبان 1391

دندان

عشقم بی تابی ها و گریه های شبانه ات هنوز ادامه داره که احتمالا مال دندانهای آسیابته که دارن خودنمایی میکنن .............. توی روز هم حسابی عصبی هستی و اگه طبق خواسته ات عمل نشه جیغ های بنفش توست که تا هفت خانه آنور تر میره و منم کلافه میشم و همراهیت می کنم...................... شرمنده....................... ولی منم یه جاهایی کم میارم دیگه البته باز به من............ بابات که خیلی زود جوش میاره که برام عجیبه!!!!!!!!!!!!!!!! شاید حق داشته باشه با این اوضاع اقتصادی تنهایی بار زندگی را کشیدن خیلی سخته............... خیلی تلاش کردم که جایی مشغول بشم تا کمک حالش باشم ولی تا حالا مقدور نشده............. البته یکم شرایطم این کار را مشکل کرد...
19 مهر 1391

سلامممممممممم

سلام جیگری نگو که خودم می دونم.................... بقول نسیم جون مامان آرتین تنبل شدم جونم برات بگه ٥ شنبه بابا رفت سر کار ظهر زنگید که پایه ایی شب بریم کرج خونه مامانم اینا و ما هم گفتیم شما صاحب اختیارید و اینجوری شد که کارها را انجام دادم و بار یه سفر یک روزه به استان البرز(ههههههه) بستم و بابا که آمد راهی شدیم البته موقع حرکت خواب بودی و بیدارت کردم و لباس پوشوندمت و رفتیم................. امان از این جاده آزادگان..................... چه ترافیکی بود حسابی خسته شدیم ............ شما هم که برای خودت آقایی بودی و ساکت بیرون را نگاه میکردی و چون خوابت را هم کرده بودی لالا نداشتی تو را گرسنه ات شده بود و خدا را...
12 مهر 1391

آقای خوشگل من

عزیزم یه دو شب (٢ مهر) و امشب ٤ مهر خودت به تنهایی خوابت برده........... نمی دانی چقدر شگفت زده شدم........... هر دو شب داشتی بازی میکردی و بعد دراز گشیدی روی زمین و یه دفعه دیدم خواب خوابی....... هفته پیش یه پیراهن نو تنت کردم که مال سیسمونیت بود و می خواستم ببینم اندازه ات شده یا نه و تو هم انقدر ذوق کرده بودی که نگو............. انگار برای اولین باره که یه لباس جدید پوشیدی. مدام تو اتاق می چرخیدی و هی لباست را به بابا نشان میدادی و انگار می خواستی بگی ببین لبلسم مثل لباس شماست منم بزرگ شدم دیشب هم یه بلوز شلوار جدید تنت کردم از انبار مخازن سیسمونی.......... بزرگ شدی و تند تند لباسهای سیسمونی اندازه ات میشن اولش متوجه ل...
4 مهر 1391

اولین آرایشگاه

چهارشنبه صبح رفتیم آرایشگاه افسانه نیلچی. وقتی رسیدیم جا پارک نبود و ما رفتیم بالا و بابا کلی گشته بود تا جا پارک پیدا کرده بود و بعد هم چون آرایشگاه کودک داخل آرایشگاه زنانه بود بابا نتونست بیاد و تو کوچه ماند. اول که رسیدیم خواب بودی ولی وقتی بیدار شدی اول به خانم آرایشگر(خاله هستی) خندیدی و بعد که یه دور با هم تو آرایشگاه زدیم خاله هستی آمد و بغلت کرد و تو هم بی تمایل به رفتن نبودی و به محض اینکه بغلت کرد بهش چسبیدی و سرت را روی شانه اش گذاشتی و اونم کلی قربون صدقه ات رفت و بعدش دستیارش به من اشاره کرد که تو بغض کردی و من که نگاهت کردم دیدم مثل لبو قرمزی و بی صدا داری گریه می کنی و تا بغلت کردم صدات تازه بلند شد . بعذ ا...
1 مهر 1391

کارهای تازه

پسر باهوشم یه دو روزه ازت می پرسم: پیشی چی میگه؟   جواب میدی: mao mao کلاغ چی میگه؟    جواب میدی: غا غا جوجه چی میگه:     جواب میدی: جی جی موقع خداحافظی علاوه بر تکان دادن دست بای بای هم میگی دیشب داشتی با شیر جوش کن بازی میکردی ازت پرسیدم چی می خواهی درست کنی مامان بخوره؟ جواب دادی : ببعی ...
29 شهريور 1391