برای هومن و خاله سحر دعا کنیم
امروز که آمدم تو وبلاگت دیدم خاله سحر
پیام گذاشته که دکتر بهش گفته هومن باید سه هفته زودتر از تاریخی که معین شده بود به دنیا بیاد.
آخه آبی که دور جنین(هومن) هستش کم شده و زمانی هم که هومن تو شکم خاله سحر داشته بازی میکرده بند ناف هم یک دور به دور گردن هومن پیچیده.
وقتی وارد وب هومن شدم و پست خاله را دیدم خیلی نگران شدم
به موبایل خاله زنگیدم جواب نداد خانه شان زنگیدم نه کسی جواب نمی داد نگران شدم اس ام اس دادم و جواب نگرفتم؛ دیگه خودم را فحش می دادم که چرا وقتی از خانه مادرش زنگ بهم می زد یا زمانی که با گوشی مادرش بهم زنگ زد تلفنشان را برنداشتم.
نگران به خاله مرجان زنگ زدم که ببینم شماره مادر خاله سحر را داره یا نه که اونم جواب نداد..............
خیلی طول نکشید تا سحر زنگید و گفت بهم زنگ می زنه و از نگرانی در آمدم و پشت سر اون مرجان زنگید و جریان را براش گفتم.
بلاخره سحر زنگ زد و با هم حرف زدیم خانم خونسرد رفته بود سر کار انگار نه انگار که دکتر بهش استراحت داده!!!!!!!!!!!!!!!!!

این همون سحریه که پارسال که من باردار بودم همش بهم می گفت این کار را بکن و آن کار را نکن؟
همون سحریه که نمی گذاشت من کیفم را بلند کنم و می گفت سنگینه؟
همون سحریه که به من می گفت دانشگاه نیا؟
کلی دعواش کردم و تازه میگه هفته ای دو روز میام سرکار اگه نیام برام بد میشه.......................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه اینکه هومنی که قرار بود سیزده مرداد به دنیا بیاد (٢روز قبل از تولد یکسالگی ات) حالا تو دهه دوم تیر به دنیا میاد.
خدایا هومن جانم صحیح و سالم به دنیا بیاد و سحری هم بی دردسر و راحت فارغ بشه.....انشالله
دیگه اینکه دیروز عصر رفتیم یه سر خانه خاله (خواهر خودم). تو راه که بودیم شما تو کالسکه بودی و ما هم از بغل پارک رد شدیم که شما سرت را سمت بابایی گرداندی و دست بالا که یعنی بغلم کن و گریه را سر دادی و هر چه کردیم ساکت نشدی که مامانی دردت را فهمید و گفت این بچه می خواد بره پارک و تا کالسکه وارد پارک شد انگار آب را روی آتش ریختند و ساکت شدی و لبخند پیروزمندانه ات را هم تحویل ما دادی.



برای هومن و خاله سحر دعا کنیم
