روزنگار
پنج شنبه ٢٩ فروردین با بابا رفتیم چهارراه سیروس و برات سه چرخه دیدیم و بابا یه مدل که شبیه موتور بود برات پسندید و ولی من دودل بودم و این شد که نخریدیم تا بریم اونی را هم که من جایی دیگه دیده بودم یه بار دیگه ببینیم.
بعدش رفتیم شوش تا برای لیلا خانم و حبیب آقا صاحب خونمون که شب قبلش از مکه آمده بودند کادو بخریم وایییییییییییییییییییییی که چقدر چشممون چیزای خوشگل دید و حوس کرده بودیم زندگیمون را متحول کنیم .
عصر هم با بابا و بابایی و مامانی رفتیم دیدنشون. و بعدش هم رفتیم خانه عمه فاطمه عمه بابا، آخه عمو جون اکبر (عموی بابا) و فرزانه خانم همسرش آمده بودند. عمو و زن عمو و بابایی و عمه و مامان آذر هم آمدند و شب خوبی داشتیم. پروانه خواهر فرزانه خانم هم آمده بود که تو عاشق تبلتش شده بودی و البته .........گوشت و بیار جلووووووووووووووووووووووو............................
( بدجوری دل منو عمه آتنا هم تبلت خواست................................. والبته گوشی جدید عموجون کههههههههههههههههه خیلی باحال بود
) خلاصه گذاشتیم جزو اهدافمون
. انشالله اگه خریدم لب تابم مال تو............ بزن بترکون هههههههه 
مدام میرفتی بغل بابایی که ببرتت دم پنجره بعد پارک روبرو خانه عمه را نشون میدادی می گفتی: پارک پارک................. یعنی که یعنی ........ منو ببرید پارک.
جمعه ٣٠ فروردین هم ظهر دایی محمد آمد و بعد از ناهار مامانی رخساره را برد.............................. . 
دلم به این زودی براش تنگ شده.
مامانی هم که یه چند روزه غمگینه و دلش برای دخمل جونش( خاله) تنگه و نگران بی خوابی و غصه دخترش و حسابی غمگین و گوشه گیر و گاها عصبی است.
ما هم عصر راهی خانه ملوک خانم خدابیامرز زن عموی بابا شدیم به دعوت انسی سادات عروسش . توی راه به خاله زنگیدم و خواهش کردم اگه می تونه یه سری فردا بیاد و از احوالات مامانی براش گفتم. بعد هم رفتیم و سه چرخه عروسکی که من پسندده بودم را دیدیم که در نهایت به این نتیجه رسیدیم همون موتوریه را برات بگیریم.
به رفتیم جلوی در خانه عمه فاطمه پارک کردیم و شما را بردیم پارک و بعد رفتیم خانه عمه فاطمه نماز بخوانیم و با آنها برویم مهمونی( آخه توی یه کوچه میشینن).
{بگم برات از انسی سادات و دور و بری هاش................................
انسی سادات یا به قول مریداش خانم سادات س خانم جلسه است و کلی هم مرید داره البته خدایش صدای گرمی داره. یه دختر داره و یه پسر که هر دو ازدواج کردند و دختر و عروسش مانند همه مریداش که بدون اغراق بالق ١٠٠ نفرن همه نقاب دارند
( یعنی پوشیه می زنند) و تو خانه هم خفن رو می گیرند و همیشه مردها این ور زنها اون ور رفتار می کنند.. یه نفر هم هست که به اسم طیبه که فکر کنم همسن و سال من باشه که توی این ١٠ سال که من عروس این خانواده ام همیشه همراهه انسی سادات و تو خانه شان زندگی می کنه و هیچکس هم نمی دونه چه نسبتی با این خانواده داره و جریانش چیه
و الان هم با آنها در منزل جدیدشان در قم زندگی می کنه و شنیده ها حاکی از آن است که خودش پدر و مادر داردهااااااااااااااااااااااا. دختر خوبی هم هست و مثل پروانه دور انسی سادات می چرخه و خدایش اونم مثل دخترش باهاش رفتار میکنه و فاطمه هم به چشم خواهر نگاهش می کنه.}
به محض ورود با استقبال گرم روبرو شدیم و تو هم که همیشه همه جا عزیز بودی بخصوص بین امیر آقا و خانواده اش( پسر عمو کوچیکه بابا) و البته احمد (پسر عمو بزرگه و همسر سادات خانم) و خود انسی سادات هم عاشق بچه.
فاطمه همراه جاری و خواهر شوهرش آنجا بود و جاریش یه دختر ١٠-١٢ ساله به اسم زهرا و یه دختر یک ساله به اسم مریم داشت ( که ما تو مراسم تدفین و ختم ملوک خانم دیده بودیمشون) که هر دوشون هم زیبایند. و مریم هم تولدش بود و یه کیک کوچک هم براش خریده بوند برای تولد.
تو کلی با اسباب بازی های مریم کوچولو بازی کردی ولی اصلا بهش اسباب بازهات را نمی دادی و به زور از دستش می گرفتی.
نکته:
زهرا خواهر مریم هم چادر سر کرده بود و توی راهرو که میرفت خفنااااااااااااااااااااا خفن رو میگرفت در حدی که بینی هم دیگه پیدا نبود و یکبار هم که در رفت آمد جمع کردن سفره بود به من گفت اون در( اتاقی که بابا اینها توش بودند ) بازه میشه ببندید..................................... خدا شاهده شاید به زور ١٠ سانت باز بود و آقایون هم همه پشت در بودند و اصلا مشرف نبود........................................ خدایش به عمه آتنا گفتم: دلم می خواست جفت پا می رفتم تو دهنش.
بین اتاق حال یه پرده بود که ما پشتش بودیم که مردها ما را نبینند هههههههههههههههههههههه ................. آقا این بچه ( مریم کوچولو یک ساله) که می خواست بره اونور می گفتند نرو مردها آنجایند ................................... یعنی این حجابت تو حلقماااااااااااااااااااااااااااااااااا........................... یکی نیست بگه بابا این بچه فقط یک سالشه.
موقع تولدم یه تولد تو زنانه و بعد یه تولد تو مردانه که گرفتند که با توصیفات گفته شده می دانی که مریم کوچولو حضور نداشت و تو شمعش را فوت کردی.
هنوز بعد از ٢ روز نفهمیدم اونا مسلمونن یا ما
اونا میرن بهشت یا ما
و .................... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن: بابا دیروز با سه چرخه آمد خانه و از دیروز تا حالا سوزن حرف زدنت رو سه چرخه گیر کرده.
امروز هم با سه چرخه بردمت پارک کلی بازی کردی. مبارکت باشه گلم.
یکشنبه٩٢/٢/١



روزنگار
