محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 19 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

خانه مظفری ها

این عکس را بابایی عباس همین دفعه که با بابا رفته بودند کاشان جلوی درب منزل پدریش در کاشان گرفته که الان چای خانه سنتی شده و مالکیتش هم یه 5 یا 6 سالی هست که متعلق به کس دیگری است . این خانه جزو قدیمی ترین خانه های کاشان است که البته در مقابل خانه طباطبایی ها و چند خانه معروف دیگر کوچکتر است ولی این چیزی از قدمت و زیبایی خانه کم نمی کنه. این عکس را برات میگذارم چون به نظر من باید باعث افتخارت باشه.  انشالله این بار که بریم کاشان میریم و از خودت توی این خانه عکس میگیرم.   پ.ن: به سلامتی نام مظفری هم در تاریخ جاودانه شده که باید بهت تبریک بگم. فعلا تا امروز کوچکترین مظفری شما هستی....................... تا ببینیم...
7 دی 1391

شیطون مامان

سلام عزیز من اول از همه که این هفته بیچارمون کردی و مدام میگی : دابا دابا و دور خودت می چرخی بهت میکم بریم پیش سبا ؟ خوشحال میشی و می خندی و می گی نه!!!!!!!!!!!!! آخه هر وقت نظرت مساعد باشه جواب منفی میدی یعنی که بله   دیروز ٤/١٠صبح داشتم تو آشپز خانه کار می کردم و تو هم طبق معمول مشغول وارسی و جابجایی وسایل کابینت بودی و ظرفها را در آوردی و چیده بودی روی زمین و و با قاشق به صورت خیالی ( مثل همیشه که بازی می کنیم) قاشقت را میزدی تو دانه دانه بشقابها و می خوردی و منم درگیر که یک دفعه دیدم صدات میاد ولیییییییییییییی خودت نیستی اینور و آنور را نگاه کردم دیدم نه......................... رد صدا را گرفتم و دیدم جوجوی من رفته ...
6 دی 1391

یلدای ما

عزیز مامان خیلی دوست داشتم شب یلدا را خانه مامانی باشم ولی چون هوا شناسی گفته بود تهران پنجشنبه و جمعه بارانی است نظرمون عوض شد و حتی زمانی که مامانی من زنگید جواب منفی دادیم ولی بعدش دلم غصه دار شد و دیدم مامانی هم از اینکه ما نمی ریم ناراحت شده البته مامانی من(مادربزرگ من«آخه منم مثل تو به مادر بزرگم میگم مامانی») تنها نمی موند چون همیشه تا آنجایی که من می دونم با اصرار زیاد پدر و مادر مرجان میره خانه آنها، خلاصه این شد که به مامانی گفتم بهش بزنگ بگو میاییم حالا که هوا آفتاب و نهایتا فردا هم با آژانس برمیگردیم. خلاصه این شد که بابایی که آمد ناهار خوردیم و راه افتادیم حتی قبل از اینکه بابا به سمت کاش...
2 دی 1391

خواهر عزیزم

                                                                        خواهر عزیزم؛فاطمه جان سالروز زمینی شدنت گلباران         شنبه ٢ دی ٩١ ...
2 دی 1391

ما نرفته آمدیم

سلام جیگر من الان خیلی خوشحالم اگه گفتی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه همین الان از بانک آمدم.................... رفته بودم ١٧٢٠٠٠هزار تومان پول بی زبون رو بریزم به حساب ایرانسل که قطعی نت نداشته باشیم. آخه دیرو ایرانسل بهم اس ام اس داد که اعتبارتان رو به پایان است و ......... خلاصه اینکه برو پول بریز به حساب منم  اس ام اس را فرستادم برا بابات و اونم شب که آمد خانه گفت فردا برو پول بریز به حساب و امروز کارت بانکش را برام گذاشته بود و رفته بود. برات نوشته بودم که هنوز نتیجه نگرفته ایم با کدام شرکت قرار داد ببندیم............ من این چند روز را یکم تحقیق کردم ........ شرکتهای معتبر مبین نت و ایرانسل و مخابرات هستند...
29 آذر 1391