محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 21 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

سفر پاییزی ما به کاشان

سلام پسر گل مامان ما پنج شنبه ظهر به سمت کاشان حرکت کردیم(برای مراسم سال عمه منصوره عمه بزرگ بابا ) . قرارمون با عمو امید بعد از عوارضی تهران- قم بود که ما دیر راه افتادیم و یه نیم ساعتی معطلشون کردیم.............. خوب همیشه شعبون یه بارم رمضون هههههه به هم که رسیدیم من وتو رفتیم تو ماشین عمو امید و بابا عباس آمد جای ما آمد. حسابی گرسنه بودیم این شد که استراحتگاه آفتاب مهتاب که حدود بیست کیلو متری قم بود برای ناهار نگه داشتیم و یه پیتزا توپ مثل همیشه مهمون بابا عباس زدیم تو رگ و برای اولین بار شما هم پیتزا نوش جان فرمودید. تو فاصله اینکه پیتزاها حاضر بشه بابا عباس شما را برای قدم زدن برد بیرون و بابا و عمو هم رفتند گاز...
12 آذر 1391

الان 70 هفته ایی شدی

اینم  خصوصیات هفته هفتادم از رشد نوپا توپ و بلوک‌های خانه سازی، ظاهراً تفاوت زیادی در نظر کودک 17 ماهه‌تان دارند و دلیل آن فقط نحوۀ بازی کردن شما و او با آن‌ها نیست. مهارت دسته بندی کودک نوپایتان این روزها خیلی خوب شده است. شاید مطالعات سال گذشته در 39 هفتگی را به یاد داشته باشید که نوزادان 3 ماهه وقتی عکس سگی را در میان مجموعه‌ای از عکس گربه‌ها دیدند، متوجه این ناهمگونی شدند. نوزادان 7 ماهه تقریباً نمی‌توانستند عکس هواپیماها را از پرندگان تمییز دهند. اما بین 9 و 11 ماهگی توانستند به این تفاو‌ت‌ها پی ببرند. اکنون بحث دسته‌بندی ادامه می‌یابد، زیرا از آغاز 12 ماهگی و بعد از آن در...
11 آذر 1391

کارهایت_اندر احوالات محرم-و قطره ایی از دلتنگی های مادرانه

سلام عزیز دل مامان ( پست امروز خیلی طولانیه حوصله اش را نداری برو سر فرصت بیا....... من اینجا می مونم تا برگردی) بی عکس اومدم چون از تنبلی هنوز عکسهات را گوشی بابا به لب تابم انتقال ندادم. قربونت برم که دیروز لغت : جیگر را به دایره لغاتت اضافه کردی و امروز سلام را. عزیزکم فدای اون خنده های شیرینت هر روز که میگذره بزرگتر میشی و من حسرت می خورم که چرا عقربه های ساعت تند تند حرکت می کنند و زود زود جای ماه و خورشید عوض می شود. یه مدته که مشغول بافتن یه سر همی برات هستم و مامانی هم مدام داره لباسهایی که قبلا بافته و حالا برات یه کم کوچیک و بزرگه درست می کنه و تو هم تا میل بافتنی را خالی می بینی تند و تیز برش می داری و از باف...
11 آذر 1391

زیارت عاشورا

  اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ     ...
3 آذر 1391

محرم ماه خون

یا مسیح الحسین یا علی اصغر سلام عزیزم ٨ روز از ماه محرم میگذره و این دومین ماه محرم زندگی شماست.از خدا می خوام که همراهی ام کنه حسینی بارت بیارم. متاسفانه علیرغم خواسته قلبی من و بابا که تو این ماه شما را به هیئت ببریم نشده که بریم. فقط یکبار شب دوم بابا بردت که خیلی زود دیده بود از پس شما برنمیاد و برگشتیدو یکبار هم شب چهارم رفتیم که تو را بردم زنانه ولی جا نبود و تو حیاط ایستادیم .شبهای بعد بابا دیر آمد نرفتیم و  دیشب هم چون باز برای مراسم دیر بودرفتیم تو خیابان هیئت عزاداری ببینیم که شما قبل از اینکه هیئت بیاد بیرون تو کالسکه چوب شور به دست خوابیدی و جالبه که با صدای طبل هم بیدار نشدی!!!!!!!! امروز هم ...
3 آذر 1391

من و تو و خرید2

پنج شنبه با مامانی و خاله رفتیم بهار خرید کاپشن و کفش. کاش میشد ازت فیلم گرفت................ اگه بدونی چه ذوقی می کردی !!!!!!!!!!!!!!! جلوی کفش فروشی دانه دانه کفش ها را نشانم میدادی و براشون ذوق میکردی و همه شیشه های مغازه ها را هم دستمالی کردی. تو پاساژ هم با دیدن ویترینهای رنگارنگ از اسباب بازی و لباس و وسایل سیسموی کلی ذوق کردی. تو که با گریه سوار روروئک میشدی و حالا هم از کالسکه فراری هستی سراغ همه اینها میرفتی تا سوارت کنیم و همه توالت فرنگی بچه ها را هم بغل میکردی.............. نه اینکه خودت نداری................... راست میگن مرغ همسایه غازه.......هههههههه یه جا کلی خجالت کشیدم.............. رفتی نشستی پشت ویترین مغا...
27 آبان 1391

روزانه ها

سلام عشقم دستام بالاست به نشانه تسلیم؛قول میدم پست بعدی فقط عکس باشه سه شنبه شب خاله اقدس ( خاله مادر بزرگت و مادر بزرگ زن عمو مونا ) مرحوم شد. چهار شنبه صبح ما رفتیم منزل خاله برای تشیع جنازه. تو بیرون پیش بابا عباس و بابا و عمو موندی و من و مامانی که همراهمون آمده بود رفتیم داخل. جنازه خاله روی تخت بود................ حسابی آب شده بود.................. فقط استخوان و پوست................... خدارحمتش کنه .................. فکر کنم تقریبا نود ساله بود و این دو سال آخر بعد از فوت پسر کوچکش حسابی از پا افتاده بود. (بگذریم) ما بهشت زهرا نرفتیم و برگشتیم خانه ولی بابا و بابا عباس رفتند. عصری به مامان آذرت زنگ زدم و بهش تسلیت گفتم...
27 آبان 1391