هفته ای که گذشت
یک هفته ایی هست که برات ننوشتم. متاسفانه وقتی تاخیر میفته خیلی اتفاقات از قلم میافته و من بی حواس یادم میره. جونم برات بگه که یکشنبه ١٩ تیر ماه رفتیم خانه مادر بزرگم مامانی رخساره. بابا زحمت کشید و من و شما و مامانی را رساند. مامانی عزیزم یه چند روزی بود که تپش قلب داشت از بس که غصه بچه هاش را می خوره از اون مرد ٥٤ ساله بگیر تا شما که نتیجه اش هستی..... خدایش مگه یه نفر چقدر گنجایش داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الحمدالله ظاهرا بهتر شده بود. سبای عزیزم که همینجوری باربی بود و با تب ویروسی اخیرش کلا آب شده بود و متاسفانه اصلا لب به غذا نمی زنه و فقط می خواد شیر بخوره که این برای مرجان معضل شده ..... فکرش را بکن که یه بچه دو ساله غذا نخور...
نویسنده :
ماماني
16:51







