تعطیلی تهران
عزیزم شنبه عصر با بابایی و مامانی رفتیم ختم دایی شوهر خاله و موقع برگشت خیلی اصرار کردند که شام بیایید بریم منزل و ما نپذیرفتیم و داشتیم برمی گشتیم که اکرم خانم مادر شوهر خاله زنگید و قسم خدا و پیغمبر که برگردید و ما هم برگشتیم. وای که تو چه آتیشی سوزوندی و حسابی با بچه ها بازی کردی. منم کلا نگران بابا بودم ، آخه بابا سر کار بود و نیامده بود و آنجا هم شب مراسم داشتند و تا ١١ طول کشید. یه نی نی خوشگل هم آنجا بود به اسم مارتیا که نوه دختر خاله شوهر خاله بود و منم وقتی تو سرگرم بازی بودی بغلش کردم. شب شوهر دختر دایی شوهر خاله زحمت کشید و ما را تا دم در خانه آورد و وای که بخاطر امنیت و این ایست بازرسی هایی که بخاطر...
نویسنده :
ماماني
12:20
عکسهای جیگری
این عکسها از سفرمان است که تو گوشی خاله بوده و بقیه هم تو گوشی دایی آرش شوهرشه که هنوز ازش نگرفتیم ساعتم قشنگه...........از خاله ام دو در کردم امان از وقتی ساکتی........... چند دقیقه رهات کردم برات سی دی چرا گذاشتم و گلاب به روت رفتم............ آمدم بیرون دیدم مثل آقاها نشستی دم آشپزخانه و داری tvنگاه می میکنی....... جلو که آمدم دیدم صورتت قهوه اییه شوکه شدم و ترسیدم و بغلت کردم دیدم یه دستت تا بازو قهوه ایه و بوی قهوه هم میدی........ یه نگاه کردم تو آشپزخانه............بببببببببببببببببببببببببببببله .............. شیشه نسکافه ای که تازه خریده بودم.......خودت ببین اینم رد پاته.........
نویسنده :
ماماني
16:01
شرمنده
انگار نوع نوشتنم برای دوستامون مشکل ساز شده و شخصیت هارو با هم اشتباه گرفتن. حالا از این به بع درست توضیح میدم که اینجوری نشه. حالام از اشتباه درشون میارم: بابایی(منظور بابای گل خودمه- بابا بزرگ محمد مانی) که کسالت داره و فشارش بالاست. دایی آرش هم شوهر خواهرمه که به پسری یاد میدیم بهش دایی بگه ،که مدتیست کسالت داره و براش دعا کنید. ...
نویسنده :
ماماني
14:24
گلکم
جونم برات بگه که: جمعه با عمو امید و مونا جون و باباعباس که تهران بود و بابات رفتیم کرج خانه مامان آذر. اولش مثل همیشه غریبگی کردی( حق هم داشتی ؛ یک ماه بیشتر بود که ندیده بودیشان) ولی بعد که یخت آب شد شیطنت را شروع کردی . حسابی حال کرده بودی آخه خونشون نسبتا بزرگه و تو هم از این اتاق به اون اتاق و آشپز خانه وووو................. خلاصه که شاد شاد بودی. دم اذان خوابیدی و وسطهای افطار بیدار شدی و از حلیمی که بابا عباس خریده بود زدی به بدن.شب هم دلت نمی خواست بخوای و بابا با زحمت فراون خوابوندت. اول قرار بود شب برگردیم ولی بعد از افطار نظر عوض شد و قرار شد سحر بیاییم سحر هم که بیدار شدیم دیدیم نه خوابمون میاد و این شد که ٩ صبح برگش...
نویسنده :
ماماني
16:29
تشکر از دوستهامون
گلم تولد شما رو دوتا دوست نی نی وبلاگی خیلی خوبت برات جشن گرفتن. آرتین جیگر خاله: سلام سلام سلام دوست جونام ميدونيد امروز چه روزيه يه روز خوب يه روز باحال پارسال تو اين روز من داداش دارشدم خدادوتا داداش خوب به من داده وامروز تولدشونه محمدماني جون ابوالفضل جوني داداشي جونام تولدتون مبارك بيايين باهم شمعهارو فوت كنيم آماده ايد 1-2-3 خوب حالا وقت چيه نميتونم جلوي خودمو بگيرم اوه اوه ده بيا همه ميخواهند برقصن بفرماييد دومی هم رادین چشم عسلی عزیزم که این آدرس را به عنوان هدیه برات فرستاده: http://ww...
نویسنده :
ماماني
17:34
این روزها
عزیزم دوشنبه صبح با مامانی رفتیم برای تزریق واکسن یک سالگیت. کلی نی نی همسن شما برای تزریق آمده بودند. نوبت شما که شد روی تخت نشته بودی و داشنی به خانمه می خندیدی که سوزن را تو دستت فرو کرد و بعد تو یه کوچولو گریه کردی. سه شنبه هم برای تست شنوایی رفتیم. اول قد و وزنت را چک کردند و گفتند خوبه و بعد رفتیم برای تست که شما نگذاشتی انجام بشه. از بس که سرت را تکان میدادی و هر چه سعی کردیم حواست را پرت کنیم فایده نداشت حتی به زور هم متوسل شدیم که جواب نداد. بعد خانم دکتر دقایقی کار را متوقف کرد تا شما آرام بگیری که با بلند کردن دستات به سمتش درخواست کردی که بقلت کنه و سریع دستگاه را ازش گرفتی و خودت گذاشتی تو گوش چپت. ولی باز سر گو...
نویسنده :
ماماني
15:48







