آخرش هم عروسی نرفتیم
از وقتی دوباره سیستمم منهدم شدو نمی تونم عکس تو وبلاگت بگذارم دست ودلم به تایپ نمیره، شرمنده. آقایی که شما باشی پنجشنبه عروسی دعوت داشتیم (قزوین) که نرفتیم. با اینکه خیلی قلقلکم میامد که برم ولی خدایی شرایط جور نبود . البته بیشتر بخاطر نبود وسیله اولین نفر بعد از بابا و بابایی که بخاطر کار نمی آمدند انصراف خودم را اعلام کردم، خوب من که نرم خاله هم نمی ره دیگه!!!!! موندش مامانی و مامانی بزرگه و زندایی مرجان و دایی مهدی . مرجان هم مثل من دوست داشت که بره و تا آخرش هم مشتاق بود ولی نبود وسیله اون هم با یه بچه یکسال و ٩ ماهه خیلی رفتن را مشکل میکنه مامانی هم دوست داشت بره ولی برای دایی علی شرط کرده بود که اگه مامان(مامانی&n...
نویسنده :
ماماني
15:32




