محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 22 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

عروسی و سفر

عسلکم این چند روزه حسابی درگیری های الکی داشتم. دو روز دیگه عروسی و من هنوز نمی دانم کجا می خوام برا آرایشگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ا البته پیش مژگان( آرایشگر عروسیم )وقت گرفتم ولی هم کمی به خانه دور و تو گرما زورم میاد برم هم اینکه دوست ندارم زیاد هزینه کنم .یه چند تا آرایشگاه دور و بر هم رفتم ولی هنوز جایی را نپسندیدم. زن عمو هم مثل من درگیره ، آخه ما هر دومون همیشه میریم پیش مژگان که حالا حسابی گران کرده!!!!!!!!!!!!!! به امید خدا و اگر آقام امام هشتم(امام رضا«ع») ما را بطلبند ؛ قصد زیارت ایشان را کرده ایم. تو این سفر که اولین سفر زیارتی شماست که پابوس حضرت می روید مامانی و بابایی و خاله و دایی آرش با ما سه نفر...
9 تير 1391

برای هومن و خاله سحر دعا کنیم

امروز که آمدم تو وبلاگت دیدم خاله سحر پیام گذاشته که دکتر بهش گفته هومن باید سه هفته زودتر از تاریخی که معین شده بود به دنیا بیاد. آخه آبی که دور جنین(هومن) هستش کم شده و زمانی هم که هومن تو شکم خاله سحر داشته بازی میکرده بند ناف هم یک دور به دور گردن هومن پیچیده. وقتی وارد وب هومن شدم و پست خاله را دیدم خیلی نگران شدم به  موبایل خاله زنگیدم جواب نداد خانه شان زنگیدم نه کسی جواب نمی داد نگران شدم اس ام اس دادم و جواب نگرفتم؛ دیگه خودم را فحش می دادم که چرا وقتی از خانه مادرش زنگ بهم می زد یا زمانی که با گوشی مادرش بهم زنگ زد تلفنشان را برنداشتم. نگران به خاله مرجان زنگ زدم که ببینم شماره مادر خاله سحر را داره یا ...
4 تير 1391

احوالات این چند روزمان

قندم چهارشنبه ٣١ خرداد بابا رفت کرج خانه مامان آذر و شب نیامد و ما هم رفتیم خانه مامانی شب خوابیدیم. صبح هم شمازحمت کشیدی ساعت ٦ بیدارمان کردی. بعد هم خاله آمد و رفتیم آرایشگاه. خاله برای اولین بار موهاش را رنگ کرد و حسابی عوض شد. جمعه صبح هم که مراسم چهلم بابای زن عمو منیر بود که تو سالن سوخته سرایی گرفته بودند. بابا ماشین عمو را گرفته بود و با آن رفتیم. من موهای شما را ژل زده بودم دادم بالا که حسابی چهره ات را عوض کرده بود و خلاصه انقدر خوشگل شده بودی که همه چشمشان به تو بود و مدام بهم میگفتن صدقه بده و اسفند دود کن. عصر هم کگه با بابایی رفتی پارک. امروز هم بنا به پیشنهاد مونا جون رفتم خانه اش تا چند تا لباس پرو کنم که عروسی...
3 تير 1391

وبلاگهای مادرانه

عسلم دیروز جشنواره وبلاگهای مادرانه بود که دوست خوبمون شهرزاد برگزار کرده بود و ما هم دعوت داشتیم ولی مامان تنبلت دیروز دیر از خواب پاشد و حساب کردم دیدم ١٠:٣٠ میرسم که کمی دیره و نرفتم. عصر هوا عالی بود این شد که با بابایی و مامانی گذاشتیمت تو کالسکه و رفتیم چهارراه شمس(دروازه دولاب قدیم) آنجا یه پارک هست به نام ١٧  شهریور که روبه روی کوچه صیفیانه که قبلا مادر بزرگم آنجا سکونت داشت و ما هم همیشه تو آن پارک بودیم و آنجا برایمان پر از خاطره های شیرینه. البته آن پارک دیگه شبیه قبلش نیست و خیلی عوض شده. یادش بخیر آقاجونم همیشه عصرها میرفت تو پارک و پیش پیرمردها میشست ولی حالا ١٧ ساله که دیگه آقاجونم از پیش ما رفته. ان...
31 خرداد 1391

سالگر عقدمان به قمری

جیگری امروز به ماه قمری دهمین سالگرد عقد من و بابا افشین افشین جان ممنونم بخاطر بودنت ممنونم که به من عشق بخشیدی امیدوارم سالهای سال در کنار هم مثل همیشه احساس خوشبختی کنیم و شاهد سعادت جوانه عشقمان باشیم.   ...
29 خرداد 1391

عکسهای جدید محمدمانی

از دست این مامان، تازه دستن به عروسکهاش رسیده بودها!!!!!!!! برداشته؛ حالا چقدر باید تلاش کنم تا دستم به خودش برسه   چه قلدرانه خوابیدم موهام خوشگل شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حیف که بابام خوشش نمیاد. اینم مامانم یواشکی درست کرد بعد دوباره خرابش کرد. منو گذاشتن اینجا دستم به دوربین نرسه نمی دونم چرا نمیشه این آبها را بگیرم هی از دستم در میره با بابا و مامانم رفتیم پارک، زیر انداز نبرده بودیم . مامانم منو گذاشته رو چادرش این شخص هم که منو بلند کرده خاله جونمه که اصلا هم پیدا نیست هههههههه ولی این یکی که منو گذاشته رو سرش مامانمه این گل را یه پسره تو پارک بهم داده، مامانم هم گذاشته اینجا ...
28 خرداد 1391

سفر بابا به قم

سلام شیطون مامان دیروز بابا و بابا عباس با هم رفتند قم. پسر عموی بابا (احمد) و خانمش (انسی سادات) و دختر و عروسش رفته بودند مکه و حالا که برگشته بودند سور می دادند و همه مان را دعوت کرده بودند. مامانی و عمه را نمی دانم ولی مونا جون گفته بود که اگه ما بریم میاد و عمو هم گفته بود اگه مونا بیاد میام. ا این شد که وقتی من با رفتن مخالفت کردم عمو و زن عمو هم نرفتند. خدایی دوست داشتم برم قم زیارت ولی اگه شب برمیگشتیم که خیلی خسته کننده بود و اگر هم می ماندیم که قرار بر این بود معلوم نبود در چه شرایطی هستیم و راحت نبودم. البته بابا اس ام اس داد و گفت فقط عمو جون اکبر و محمد به همراه باقر و مهدی رفته بودند. راستی زن عم...
26 خرداد 1391

بدون عنوان

قربونت برم؛ پنجشنبه عصر داشتی با کامیونت که عاشقشی بازی میکردی و مدام دستت را بهش میگرفتی و بالا می رفتی روش میشستی و یا دستت را بهش میگرفتی و هولش میدادی و با اون راه میرفتی و بابا هم مراقبت بود که یکدفعه تا یک لحظه حواس بابا پرت شد از روش افتادی پایین و........... خدا را شکر اتفاق بدی نیفتاد ولی بعد از چند دقیقه متوجه شدیم که پیشونیت رو زمین کشیده شده و خراشیده. بعد با بابا رفتیم پارک و حسابی بخور بخور و غروب آمدیم خانه. دیگه از سر شب حال من بد بود ولی یه جوری سر کردم تا ٢ که از حال بدی که داشتم بیدار شدم و متاسفانه تو هم بیدار شدی و با اینکه شیرت دادم نخوابیدی و من انقدر حالم بد بود که بابا را صدا کردمتا شما را بخواباند ولی شما ی...
20 خرداد 1391