محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 22 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

عمه خوبت

عسلکم خداراشکر باباعباس بلاخره چهارشنبه عصر از بیمارستان مرخص شد و حالش خوبه و بهتر هم میشه؛ مامان بزرگ و عمه آتنا هم از کرج آمدند تهران و منزل عمو امید هستند. ماهم چهارشنبه رفتیم و شب خوبی را در کنار هم سپری کردیم.دیروز هم عمه آتنا رفته بود نمایشگاه کتاب و برات چند تا کتاب خوشگل خریده اسم هاشون و برات می نویسم: مرداد ماه تولد تو لالا لالا گل من (لالایی ماه مرداد) از مجموعه افسانه های کهن(حسن کچل) نی نی جونم تو ماهی     چشم نخوری الهی دست عمه جون درد نکنه . انشالله عروسیش جبران کنیم. ...
22 ارديبهشت 1391

بابای گلم

عزیزم خدارا شکر امروز که رفتیم عیادت بابا عباس حالش خیلی بهتر بود و قراره که به امیدخدا فردا بابا عباس مرخص بشه. بابا رفت با دکترش صحبت کرد و دکتر گفت که مشکلی نداره و خدا را شکر قلبش سالمه . راستی امروز یه اتفاق خوب هم که من یه دو سالی بود که منتظرش بودم افتاد، آخه به منو بابا خیلی سخت می گذشت. البته باید بابتش از بابای گل خودم تشکر کنم و دستاش را ببوسم. قربون بابا مهربونم با اون قلب مثل دریاش برم که توش کینه جایی نداره. بابای گلم : ...
20 ارديبهشت 1391

حسودیم میشه!!! کاش منم خاله داشتم.

آره من حسودیم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!! خاله جون جمعه رفته نمایشگاه کتاب و برای شما کلی کتاب خریده و دیروز هم برای شما یه کامیون کنده خریده که خودت هم پشتش می تونی سوار بشی و حال کنی. من خاله نداشتم برای همین حسودیم میشه!!!!!!!!!!!!! کاش منم یه خاله داشتم که این همه دوستم داشت و تند و تند برام کادو می خرید.............................. ولی اگه خاله ندارم یه پدر و مادر دارم که یه عالمه دوستم دارند و یه خواهر دارم که کلییییییییییییییییی منو پسرم را دوست دارههههههههههههههههههههههههههههههههه دیگه نا شکریه اگه دنبال خاله بگردم. ...
19 ارديبهشت 1391

دعا کن

سلام گل پسرم الحمدالله از دیروز بهتر شدی و کمتر بهونه میگیری ؛ تو این چند روز انقدر بهونه میگرفتی که مامانی و بابایی برات یه تاپ خریدند تا شما را با اون سرگرم کنند و شما هم که ماشالله .... سوار که میشی میگی منو محکم هل بدید و حاضر نیستی بیایی پایین.......................... تو این مدت یه اتفاق بد هم افتاد که من چون تا امروز مامان بزرگ و عمه درست و حسابی ازش خبر نداشتند ننوشتم: هفته گذشته یه روز که بابا عباس آمده بود تهران سر کار حالش بد میشه و میبرندش دکتر ؛ از قرار معلوم فشارش رو 21 رفته بوده ما هم عصر رفتیم دیدنش( منزل خواهرش رفته بود«عمه فاطمه») و یکم نا خوش احوال بود. دکتر گفته بود باید به متخصص قلب مراجعه کن...
17 ارديبهشت 1391

تولد 9 ماهگی

گل پسسسسسسسسسسسسسسسر مامان و بابا  ماهه شد. عزیرم تولدت مبارک.  ماهه که به زندگیمون عطر و طعم جدید بخشیدی. خدا را بخاطر این همه نعمت شکر. ...
16 ارديبهشت 1391

چند روز بدون نت

سلام پسری یه یک هفته ایی نبودم ، آخه لب تابم پوکیده بود و دیگه صفحه اش بالا نمی آمد ولی حالا خدا را شکر حالا درست شده. هفته پیش یه شب نشسته بودم با بابا جات خالی نسکافه می خوردیم که دستم را گذاشتم زیر گلوم و متوجه شدم ورم کرده تا صبح هزار جور فکر توی سرم آمد و از همش مهمتر این بود که می ترسیدم اوریون باشه سریع درباره اش سرچکردم دیدم میشه که با ورم و بدون درد شروع بشه. صبح به مامانی نشان دادم که گفت فکر نمی کنم اوریون باشه ولی بریم دکتر و سریع شال و کلاه کردیم و رفتیم درمانگاه امام حسن مجتبی(ع) و دکتر گفت یه ویروس که رو غدد لنفاویت تاثیر گذاشته و عفونت کرده و برای همین کلی چرک خشک کن بهم داد. دوشنبه هم که شما کسالتت شروع شد و...
15 ارديبهشت 1391

شهادت بانو

سلام عزیزم امروز شهادت حضرت فاطمه زهرا دختر پیامبر و همسر امام اول ما سیعیان (امام علی«ع»و مادر دو امام گرانقدر و مظلوممان امام حسن«ع» و امام حسین«ع» است. خیلی دلم می خواست بیشتر درباره خانم فاطمه زهرا«س» برایت بگویم ولی کسالت ناشی از بیماری روز قبلم این اجازه را به من نمی دهد. انشالله در فرصتی دیگر برایت از حضرت می گویم. این روز را به تو پسر قند عسلم و همه نی نی وبلاگی ها تسلیت می گویم و امیدوارم ما پیروان این خاندان پاک باشیم. ...
10 ارديبهشت 1391

یه آخر هفته دسته جمعی

سلام مامانی این چند روزی که ازم خبری نبوده اولش بیمار و بعد هم رفتیم کرج خانه مامان بزرگ اینا. دوشنبه شب بود که نیمه های شب شدیدا لرز داشتم و پاشدم یه پتو دیگه انداختم روم ولی جواب نداد و بابا که برای نماز بیدار شد خواهش کردم یه پتو دیگه هم بندازه روی منو و خلاصه تا ٧ صبح یه جوری سر کردم تا شما بیدار شدیو دیدم اصلا توان اینکه از جایم بلند بشم را ندارم این شد که زنگ زدم مامانی که بیاد بالا و شما را ببرد و بعد من استراحت کردم ولی زمانی که بابا برای صبحانه صدایم کرد حسابی سر گیجه داشتم به قدری که صبحانه هم درست نخوردم و خوابیدم بنده خدا بابا  تمام کارهای خانه را کرد و مامانی هم که متوجه حال بدم شده بود برام سوپ درست کرده بود ...
9 ارديبهشت 1391

تنها در خانه

امروز صبح با مامانی رفتیم خیابان. مامانی تو بانک کار داشت و منم می خواستم برم فرهنگسرای اخلاق . چون بانک شلوغ به این نتیجه رسیدیم که مامانی بره بانک و ما هم بریم دنبال کار خودمان. بعد از فرهنگسرا شروع به نق و نوق کردی که دیگه بغلم کن و از کالسکه خسته شده بودی و منم دست تنها نمی دانستم تو را بغل کنم یا کالسکه را راه ببرم این شد که گفتم بهتره بریم تو پارک زنگ بزنم مامانی بیاد. امان از دست شهرداری !!!!!!!!!!!!!!!!!! تمام پیاده رو منهی به پارک را میله گذاشته که این موتوری های بی قانون رد نشن و مجبور شدیم از بغل ماشینها تو خیابان عبور کنیم که خطر ناک بود. حالا خودمان را رساندیم به پارک و دیدم ای بابا!!!!!!!!!!! جلوی در پار هم که میله گذ...
3 ارديبهشت 1391