7 روز از نوروز
شب عید را شام مهمان مامانی بودیم و به رسم هر ساله سبزی پلو با ماهی داشتیم ولی حال مامان خراب خراب بود و لرز داشتم زیر دو تا پتو خوابیده بودم انقدر حالم خراب بود که شب بالا نیامدم یعنی توان اینکه بیام و خانه خودمان بخوابیم را نداشتم و پایین ماندیم.
روز عید ساعت ٦ بیدار شدم ، هنوز سر درد و بدن درد داشتم ولی با این حال یه دوش گرفتم و صبحانه و ٢٠ دقیقه مانده به سال تحویل لباسهای تو را هم عوض کردم و اولین سال تحویل سه نفره را پشت سر گذاشتیم.
نیم ساعت بعد یعنی بعد از تماس با مادر بزرگ و پدر بزرگت رفتیم پایین پیش مامانی و بابایی و بعد هم که خاله آمد کارهایمان را کردیم و رفتیم منزل مادر بزرگ من.
ناهار مهمان مامانی بزرگه بودیم و مثل هر سال آش و فسنجان که عاشق هردوش هستم داشتیم.
این هم عکست با لباس عیدت

بابا و محمد مانی و هفت سین


این یه عکس سفارشیه که قول داده بودم بگذارم تو وبلاگت
محمد مانی و سبا در آغوش دایی مهدی گلم
در ادامه مطلب را هم بخوانید
این هم محمد مانی و مامانی

این عکسها را خانه مامانی رخساره انداختی


خیلی دوست داشتم روز اول عیدی بریم خانه اقدس خانم ، آخه بعد از فوت محمد پسرش این اولین عیدی است که آنها دارد ولی وقتی به مامانی رخساره گفتم گفت که منتظر عمو محمود هستند و ما هم چون باید می رفتیم کرج راه افتادیم .
شام هم منزل مادر بزرگت بودیم عمو و مونا همسرش هم آمدند و صبح هم حرکت کردیم به سمت کاشان.
ظهر بود که رسیدیم و عمو جون محمد آمد دم در برای استقبال و تو را در آغوش گرفت و رفت داخل و وقتی من رسیدم تو دیدم تو بغل به بغل می چرخی و اصلا هم غریبی نمی کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عصر که شد یکسری از مهمانهای عمو جون محمد رفتند و ما هم رفتیم خیابان دور بزنیم (البته به قصد خرید برای مجید پسر عمو جون محمد که ٢٣اسفند عروسی کرده بود که آخرش تصمیم بر این شد که پولش را بدهیم)
شام هم باز منزل عمو جون محمد بودیم ولی برای خواب رفتیم خانه عمو جون اکبر.
صبح روز سوم عید که بیدار شدیم تو تب داشتی آبریزش بینی و سرفه هم میکردی. اگه بدانی که چه حال بدی پیدا کرده بودم.
اگر اختیار دست خودم بود بدون تردید برمیگشتم تهران.
همان صبح که داشتیم صبحانه می خوردیم محمود آقا همسر عمه منصوره خدابیامرز و بچه ها و نوه ها آمدند، خیلی جای عمه منصور خالی بود........................
قرار بر این شد که برویم دکتر ولی نمی دانم چه طور شد که رفتیم خانه خاله انسی خاله پدر بزرگت. خاله انسی پیر زنی ٩٦ ساله است که توی یه خانه خیلی قدیمی زندکی میکنه. بنده خدا خودش ازمون پذیرایی کرد.تو هم که بیمار بودی مدام بیقراری میکردی.بعد از نیم ساعت رفتیم دکتر معاینه و بعد هم دارو.
دارو ها بیحالت میکرد می خوابیدی ولی باقی روز هم که بیدار بودی کسل بودی و اعصاب بازی نداشتی.
ناهار هم عمو جون محمد و خانواده مهمان عمو جون اکبر بودند.
اینجا کمی حالت بهتر شده بود فرزانه خانم هم ازمون عکس انداخت.


در حال شادی و جیغ کشیدن

عصر همگی رفتند به غیر از مجید و مرتضی که ماندند و با عمو و بابا بازی می کردند و حسابی حوصله منو عمه و مونا(زن عمو) سر رفته بود. بعد از بازی یه غری هم زدیم هر چند که از قدیم گفتند نرود میخ آهنین در سنگ
چهارم فروردین خدا را شکر کمی بهتر بودی صبح رفتم لباسهات را شستم و خودم هم دوش گرفتم وناهار هم منزل مهدی پسر عمه بابا دعوت بودیم صبح اول رفتیم خانه عمه منصوره خدا بیامرز که چقدر جایش خالی بود همش منتظر بودم توی حیاط به استقبالمان بیاید (که حتما آمده بود ولی.........) ظهر هم رفتیم خانه مهدی تا عصر مهمان آنها بودیم و بعد که عمو جون محمد آمد با هم راهی منزل مجید شدیم.
این عکس را خانه مهدی انداختی

خانه خوب و بزرگی داشتند و بسیار هم باسلیقه.
شام هم منزل باقر برادر بزرگش دعوت بودیم که برای شام غذای سنتی کاشان گوشت لوبیاب درست کرده بودند که بسیار خوشمزه بود.
بعد از شام هم مثل روز بعد بابا و عمو و مرتضی و مجید مشغول بازی شدند. اگر بدانی چقدر خوابم میامد آخه شبها که زودتر از ٢ نمی خوابیدیم و صبح هم شما ٨ بیدارمان می کنی. ولی وقتی به بابات اشاره کردم...................... (ساعت ١٢:٣٠بود)
تا اینکه مادر بزرگت ختم بازی را اعلام کرد و را افتادیم به سمت خانه.
پنجم فروردین خانواده سربلوکی( زن عمو فرزانه همسر عمو جون اکبر) مهمان خانه عمو جون اکبر بودند و تا عصر هم بودند . عصر که شد بعد لز رفتن آنها ما هم رفتیم خانه علی پسر عمه بابا که عمو جون محمد و پسر بزرگش باقر و پسر کوچکش مجید هم آنجا بودند. البته قرار بود با خانواده باقر برویم گردش که فقط پسرانش مرتضی و مصطفی ماندند.
بابا عباس(پدر بزرگت هم زنگ زدمجید و محدثه همسرشم آمدند و با هم رفتیم فین بستنی بخوریم که چون خیلی جاش باحال بود!!!!!!!!!!!!!!!! فالوده خوردیم.
قر ار بود بریم شام پیتزا بخوریم که .................. بابا عباس زنگ زد عمو جون اکبر و باقر و خانمش هم بیایند که متاسفانه باتری ماشین عمو یکباره خالی شد و وقتی هم که درست شدعمو جون ما را برگرداند خانه و جای پیتزا بهمون خورشت بادمجان ظهر را داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شب هم با اصرار باقر و همسرش و عمو جون و فرزانه خانم قرار شد جای برگشت به تهران بریم قمصر 
نزدیکهای ظهر راه افتادیم و رفتیمو چقدر خانه فرزانه خانم در قمصر سرد بود (حسابی یخ کردیم) البته نا گفته نماند که خیلی خوش گذشت یه سری عکس هم انداخته ام که برات می گذارم.

خاله وقتی این عکس را دید گفت: چرا تو این عکس دوتا عمو جون اکبر دارید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اولی با لباس سرمه ای عمو جون اکبر و نفر بعدی حاج باقر پسر بزرگ عمو جون محمد

ظهر خوابیدی و بابا بزرگ و عمو هم به تو ملحق شدند


این هم عکس مونا جون و بابا و عمع و مرتضی در حال بازی

منم برای تقویتشان میوه پوست می کندم که این عکس از سیبهایی است که پوست گرفتم

این هم عکسی در بغل بابا جلو مجتمع فرزانه خانم در قمصر


شب بعد از برگشت هم همگی به مناسبت ٧ فروردین تولد عمه آتنا مهمان بابا عباس بودیم که پیتزا خرید.
محمد مانی و بابا افشین و مامان مریم


البته برای شام عمو جون محمد و همسرش ومهدی پسرش با همسر و فرزندش هم دعوت بودند.


متاسفانه شما شب زود خوابیدی و تو عکسها نیستی ولی من برای یادگاری گذاشتم.

به ترتیب از بالا سمت راست: آقامهدی پسر وسطی عمو جون محمد و پسرش محمد. عمو جون محمد؛بابا عباس،عموجون اکبر،حاج باقر،بابا و عمو امیدو مرتضی پسر کوچا حاج باقر که جلوی بابا ایستاده
ردیف پایین از راست: نیره خانم همسر آقامهدی،ناهید خانم همسر عمو جون محمد،مامان آذر،زن عمو مونا،زن عمو فرزانه،ربابه خانم همسر حاج باقرو عمه آتنا هم پایین نشسته
تو عکس قبلی من و مرتضی پشت دوربین بودیم که به این عکس ملحق شدیم.

اینم محمد مانی و عمه آتنا

٧ فروردین هم که حرکت به سمت تهران و شب ساعت ٦ رسیدیم خانه.
این عکسها را هم توی راه برگشت بعد از عوارضی قم گرفتیم.

عمو امید و محمد مانی و باباافشین
ردیف پایین هم زن عمو مونا و بابا عباس و مامان آذر و عمه آتنا مامان هم پشت دوربینه

هوا گرم بود حال تاپ سواری نداشتی

آنجا که کسی از من و تو عکس نگرفت بازم دم مونا جون گرم توی استراحتگاه مهتاب از ما عکس گرفت.


اینجا یه چند تا سرباز نشسته بودند که تو فقط آنها را نگاه میکردی.
این عکس را هم تو ماشین ازت گرفتم که حسابی کلافه و خسته بودی تو بغل مونا جون

من حوصله تایپ جزئیات را فعلا نداشتم و فقط به صورت کلی بیان کردم که سر فرصت آنها را هم برایت می نویسم.



7 روز از نوروز
