روزانه ها
عسلم چهارشنبه نیمه شب بیدار شدی و گریه می کردی نه شیر می خوردی و نه می خوابیدی و از من می خواستی(با اشاره) که بریم بیرون..... ناچار بغلت کردم آنقدر تو خانه قدم زدم که خوابیدی. از صبح پنجشنبه هم کسل بودی آبریزش بینی داشتی. پنجشنبه عصر بابا زنگید به خاله مهین( مامان زن عمو مونا و خاله بابا) که عصری یه سر بریم خانه شان که برای شام ازمون دعوت کردند آخه خاله محمد پسر دایی حسین و مینا زنش را که تیر ماه رفتیم عروسیشون پاگشا کرده بود. ساعت ٨ بود که رفتیم ................ امان از شما بچه ها................. تازه فهمیدم با اینکه به نظرم خیلی شیطونی ولی در مقابل بقیه بچه ها مظلومی!!!!!!!!!!! با اینکه مهرگان فقط ٤ ماه و یک روز از ...
نویسنده :
ماماني
13:12








