محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 20 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

حالا نوبت مامانه

  عزیز دلم نوبتی هم که باشه انگار نوبت منه سرما بخورم؛ آخه امروز حالم خوش نیست. الحمدالله شما خیلی بهتری و فقط کمی سرفه می کنی. دیشب بابایی عباس مهمان خانه مان بود.آخه هوا سرد شده و دیروز برف می بارید و بابایی عباس هم کارش تهران و خانه کرج برای همین بابا بهش زنگیده بود که تو این هوا و ترافیک نرو و بیا خانه ما. بنده خدا تا از در آمد وایستاد و مرغ پاک کرد! ما همیشه مرغ پاک کرده می خریم ولی دیشب بابا مرغ خریده بود آن هم درسته و با پوست و داد به من و رفت دنبال بابایی عباس و منم نا وارد.............. کلی باهاش کلنجار رفتم تا پوستش را کندم و بابایی عباس که رسید لباسش را که عوض کرد آمد بهم گفت: مریم خانم کمک نمی خواهی؟ و منم از خد...
27 آذر 1391

این روزها

سلام عسلم از پنجشنبه بگم که بابا یه کاری براش پیش آمد و رفت کرج و بعد هم رفته بود خانه مامانی آذر و شب هم نیامد و ما هم خانه مامانی (طبقه پایین) ماندیم. به بابا گفتم که خوب می آمدی .دنبالمون!!!!!! که گفت نمی دانستم برنمیگردم و درضمن جمعه صبح می خواستم برگردم. ما هم پنجشنبه عصر شما انقدر بی تابی کردی که مامانی که با مامانی راهی خانه خاله شدیم( آخه بخاطر آلودگی هوا چند روز بود بیرون نرفته بودیم). جمعه نزدیکای ظهر هم بابا آمد و با هم خانه مامانی بودیم تا آخر شب. شنبه رفتیم حسن آباد برای سرهمیت که کاموا کم آورده بود که وای که چقدر شلوغ بود. با هر زحمتی بود پیداش کردیم. عصر هم که من کلاس داشتم. یکشنبه هم نشستم و اون یه ...
21 آذر 1391

پدر عزیزم

  پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند امروز ٢١ آذر تولد باباییه پدر عزیزم تولدت مبارک. انشالله تولد ١٢٠ سالگیت را با هم جشن بگیریم . یک دنیا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت پدر عزیزم باش وبا بودنت؛ باعث همیشه بودن من باش ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان ، ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان ای نام زیبایت همیشه اعتبارم، خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم . . . ...
21 آذر 1391

فرهنگ لغت محمد مانی

یه یام: سلام یا یا : یا الله ماما: مامان بابا ماماما: مامانی دو: دوغ نو: نون ما: ماست جی : جیز دا: داغ شی و مَ مَ: شیر بیا: بیا رف: رفت ممد: اسم خودت محمد با آ : بالا به به: غذا و خوراکی بَ و ماب: آب جو: جوجو تیک تاک: ساعت جییر: جیگر   جیش: جیش تا: تاپ تخ: تخت اَاَ: هر چی کثیف باشه  د د : بیرون از خانه  ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: اَبَضل: ابالفضل تَلُد:تولد   ...
18 آذر 1391

16 ماهه شدی

یک سال و چهار ماه  از روزی تو چراغ خانه مان را روشن کردی میگذره و به همین مناسبت بازم خاله مهربونت شرمنده مون کرد. خاله برات یه کیک گرفت و تولد ١٦ ماهگیت را جشن گرفتیم و البته که خاله برات یه بسته پازل دو تکه گلدونه هم خریده بود که شما قصد داشتی هزار تکه اش کنی   در اولین فرصت قول میدم عکسهات را بگذارم ...
17 آذر 1391

گالري عكس

این پست را خاله گذاشته............... من خودم وقتی دیدم شوکه شدم. عکسها مال شنبه است که با مامانی رفته بودی خانه خاله. ...
13 آذر 1391

یه سری عکس دیگه

اینجا استراحتگاه مهتاب 20کیلو متری قم عکس بالا اتاقی که توش خوابیده بودیم تو خانه عمواکبر که شما مدام با کرکره اش بازی میکردی عکس پایین هم حیاط خانه است خانه عمه منصور خدابیامرز موقع ناهار که شما خوابیده بودی و ماجرایی داشت هاااااااااااااااااااااااااااا........ بماند استراحتگاه مارال ستاره موقع برگشت این عکس مال عید قدیر خانه خاله است که تو موبایل بابا بود این هم فکر کنم مال 18 آبانه که رفته بودیم کرج این هم مال 18 آبانه چون خودم به سفارش عمه که گفت چه خوشگل خوابیدی ازت انداختم. اینم مال 1 ماه پیش که مامانی ابگوشت پخته بود و تو هم گوشت می کوبیدی این عکسها را هم ب...
13 آذر 1391

عکسهای محرم

این عکس را تو مصلی انداختیم محمد مانی لالا کرده اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عاشق این عکسم اِاِاِ مهراد هم لا لا کرده عکاس کوچولو مامانم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه من نیستم مهراد رو بغل کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بریم دیگه................... وقتی سربنر را از سرت برداشتن از گرما این شکلی شده بودی تا رسیدیم خانه و دیدی رادیو روشن رفتی جلوش نشستی اینجا هم سوار قو شدی................. البته این قو کاربردش برای دستشویی بچه هاست ولی چون شما خودت سرپا میشینی ازش استفاده نمی کنی و برای بازی ازش استفاده می کنی. بعد از خستگی لالا کردی البته به زور مامان محمد مانی و بابا افشین چند دقی...
13 آذر 1391

قول میدم

به جان مامان مریمت فردا عکسهات را میگذارم. همین حالا حجمشان را کم کردم ولی حس آپلود نیست. ...
12 آذر 1391

سفر پاییزی ما به کاشان

سلام پسر گل مامان ما پنج شنبه ظهر به سمت کاشان حرکت کردیم(برای مراسم سال عمه منصوره عمه بزرگ بابا ) . قرارمون با عمو امید بعد از عوارضی تهران- قم بود که ما دیر راه افتادیم و یه نیم ساعتی معطلشون کردیم.............. خوب همیشه شعبون یه بارم رمضون هههههه به هم که رسیدیم من وتو رفتیم تو ماشین عمو امید و بابا عباس آمد جای ما آمد. حسابی گرسنه بودیم این شد که استراحتگاه آفتاب مهتاب که حدود بیست کیلو متری قم بود برای ناهار نگه داشتیم و یه پیتزا توپ مثل همیشه مهمون بابا عباس زدیم تو رگ و برای اولین بار شما هم پیتزا نوش جان فرمودید. تو فاصله اینکه پیتزاها حاضر بشه بابا عباس شما را برای قدم زدن برد بیرون و بابا و عمو هم رفتند گاز...
12 آذر 1391