محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 21 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

شیطون مامان

برای دیدن باقی عکسها بیا ادامه مطلب   بابا مهندس......................اِ اِ اِ............ اگه بابات ببینه.................. ههههههههه غذا با طعم محمد مانی میل دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟( این از شاهکارهای عکاسی مامانیه) این هم پیاده راه میدان امام حسین روز عید غدیر ٠ اینجا هم نمایشگاه مطبوعات و تو هم در حال بالا رفتن از دکور نمایشگاه اینجا هم که پسر حیاط ندیده ما داره تو بهار خواب مادر بزرگ مامانش در حالی که دمپایی صبا دختر دایی مامانش را به پا داره بازی میکنه. ...
21 آبان 1391

عید غدیر

ادامه مطلب چهارشنبه : رفتیم هایپر سان خرید، با مامانی و خاله و البته بابا...................... من عاشق خرید اونم از فروشگاههای بزرگم که توش حسابی بچرخم......................هایپر هم تمام این ویژگی ها رو داره............. تو راه داشتیم می رفتیم تصورم این بود که چون فروشگاه روز قبل افتتاح شده حالا حسابی فروشگاه خلوته خصوصا که مکانش هم نسبتا پرته( خ فدائیان اسلام بعد از جاده آزادگان) ولی وقتی رسیدیم از دیدن ازدحام مردم و چرخ های خریدشان حسابی جا خوردم............... انگار که روزهای آخر اسفند و مردم دارند با عجله و به مقدار زیاد خرید می کنند!!!!!!!!!!!!!!!!! با ورود به بخش فروش دیدن آن فضای بزرگ و ازدحام جمعیت نمی دانستیم از ک...
16 آبان 1391

من و تو خرید

     یه مدتیه می خوام برای زمستونت کاپشن و کفش بخرم. دوست دارم یه کاپشن تک از اینایی که ژیگولیه و اسپرته بخرم ولی اونها شلوار ندارن و شلوار لی هم تو سرما یخ میکنه. البته من امسال هم مثل پارسال برات جوراب شلواری خریدم تا وقتی هوا سرد شد زیر شلوار پات کنم.( ببخش جوراب دخترونه پات می کنم). شنبه با اینکه هوا ابری بود خاله گیر داد که بریم بهار برات لباس بخریم البته قبلا شانزه لیزه (امیر اکرم) رفتیم ولی چیزی نپسندیدیم.هی گفتیم ابره گیر داد هواشناسی گفته ارتفاعات بارون میاد و خلاصه من و تو مامانی رفتیم و خاله هم از اداره آمد.وقتی رسیدیم بهار بارون گرفت و خداراشکر بهار پاساژ چهل ستون را داره و ما هم آنجا پناه بردیم و گشتیم...
9 آبان 1391

پسر بلا

دیروز صبح مامانی نردبان آورده بود تا پرده هاش را باز کنه و بشوره. فکر می کنید چه اتفاقی رخ داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من هم سریع یه تشک گذاشتم زیرت تا خدایی نکرده اگر افتادی ضربه نخوری اینم از سبد اسباب بازی های خونه مامانی.................. ببینی چه عروسکی توشه!!!!!!!!!!!!!   ...
3 آبان 1391

عسلم

دیگه وقتی بهت می گم آقای دکتر تندی میری کیف دکتری ات را میاری..................... در کل بیشترین علاقه را به همین اسباب بازی داری و هر روز باهاشون بازی می کنی و دیگه خوب می دونی از هر وسیله برای معاینه کدام قسمت باید استفاده کنی و باتری همه شان را تمام کردی ههههههه اینم جزء کارهای روزانه ات که تا از خواب پا میشی میری آشپز خانه و همه سینی ها را در میاری و ..........   چند شب پیش هر کاری کردم با اینکه خوابت میامد نخوابیدی منم حسابی خسته................... دراز کشیدم مشغول دیدن سریال دیوار.......... دیگه نفهمیدم چی شد ...... تا...... بابا صدام کرد تلویزیون داشت نود میداد و بابا بهم گفت ببین چطوری خوابیده......
1 آبان 1391

دندان

عشقم بی تابی ها و گریه های شبانه ات هنوز ادامه داره که احتمالا مال دندانهای آسیابته که دارن خودنمایی میکنن .............. توی روز هم حسابی عصبی هستی و اگه طبق خواسته ات عمل نشه جیغ های بنفش توست که تا هفت خانه آنور تر میره و منم کلافه میشم و همراهیت می کنم...................... شرمنده....................... ولی منم یه جاهایی کم میارم دیگه البته باز به من............ بابات که خیلی زود جوش میاره که برام عجیبه!!!!!!!!!!!!!!!! شاید حق داشته باشه با این اوضاع اقتصادی تنهایی بار زندگی را کشیدن خیلی سخته............... خیلی تلاش کردم که جایی مشغول بشم تا کمک حالش باشم ولی تا حالا مقدور نشده............. البته یکم شرایطم این کار را مشکل کرد...
19 مهر 1391