محمد مانيمحمد ماني، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره
ریحانهریحانه، تا این لحظه: 10 سال و 20 روز سن داره

محمد مانی شیرین ترین پسر دنیا

الان 70 هفته ایی شدی

اینم  خصوصیات هفته هفتادم از رشد نوپا توپ و بلوک‌های خانه سازی، ظاهراً تفاوت زیادی در نظر کودک 17 ماهه‌تان دارند و دلیل آن فقط نحوۀ بازی کردن شما و او با آن‌ها نیست. مهارت دسته بندی کودک نوپایتان این روزها خیلی خوب شده است. شاید مطالعات سال گذشته در 39 هفتگی را به یاد داشته باشید که نوزادان 3 ماهه وقتی عکس سگی را در میان مجموعه‌ای از عکس گربه‌ها دیدند، متوجه این ناهمگونی شدند. نوزادان 7 ماهه تقریباً نمی‌توانستند عکس هواپیماها را از پرندگان تمییز دهند. اما بین 9 و 11 ماهگی توانستند به این تفاو‌ت‌ها پی ببرند. اکنون بحث دسته‌بندی ادامه می‌یابد، زیرا از آغاز 12 ماهگی و بعد از آن در...
11 آذر 1391

کارهایت_اندر احوالات محرم-و قطره ایی از دلتنگی های مادرانه

سلام عزیز دل مامان ( پست امروز خیلی طولانیه حوصله اش را نداری برو سر فرصت بیا....... من اینجا می مونم تا برگردی) بی عکس اومدم چون از تنبلی هنوز عکسهات را گوشی بابا به لب تابم انتقال ندادم. قربونت برم که دیروز لغت : جیگر را به دایره لغاتت اضافه کردی و امروز سلام را. عزیزکم فدای اون خنده های شیرینت هر روز که میگذره بزرگتر میشی و من حسرت می خورم که چرا عقربه های ساعت تند تند حرکت می کنند و زود زود جای ماه و خورشید عوض می شود. یه مدته که مشغول بافتن یه سر همی برات هستم و مامانی هم مدام داره لباسهایی که قبلا بافته و حالا برات یه کم کوچیک و بزرگه درست می کنه و تو هم تا میل بافتنی را خالی می بینی تند و تیز برش می داری و از باف...
11 آذر 1391

زیارت عاشورا

  اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ     ...
3 آذر 1391

محرم ماه خون

یا مسیح الحسین یا علی اصغر سلام عزیزم ٨ روز از ماه محرم میگذره و این دومین ماه محرم زندگی شماست.از خدا می خوام که همراهی ام کنه حسینی بارت بیارم. متاسفانه علیرغم خواسته قلبی من و بابا که تو این ماه شما را به هیئت ببریم نشده که بریم. فقط یکبار شب دوم بابا بردت که خیلی زود دیده بود از پس شما برنمیاد و برگشتیدو یکبار هم شب چهارم رفتیم که تو را بردم زنانه ولی جا نبود و تو حیاط ایستادیم .شبهای بعد بابا دیر آمد نرفتیم و  دیشب هم چون باز برای مراسم دیر بودرفتیم تو خیابان هیئت عزاداری ببینیم که شما قبل از اینکه هیئت بیاد بیرون تو کالسکه چوب شور به دست خوابیدی و جالبه که با صدای طبل هم بیدار نشدی!!!!!!!! امروز هم ...
3 آذر 1391

من و تو و خرید2

پنج شنبه با مامانی و خاله رفتیم بهار خرید کاپشن و کفش. کاش میشد ازت فیلم گرفت................ اگه بدونی چه ذوقی می کردی !!!!!!!!!!!!!!! جلوی کفش فروشی دانه دانه کفش ها را نشانم میدادی و براشون ذوق میکردی و همه شیشه های مغازه ها را هم دستمالی کردی. تو پاساژ هم با دیدن ویترینهای رنگارنگ از اسباب بازی و لباس و وسایل سیسموی کلی ذوق کردی. تو که با گریه سوار روروئک میشدی و حالا هم از کالسکه فراری هستی سراغ همه اینها میرفتی تا سوارت کنیم و همه توالت فرنگی بچه ها را هم بغل میکردی.............. نه اینکه خودت نداری................... راست میگن مرغ همسایه غازه.......هههههههه یه جا کلی خجالت کشیدم.............. رفتی نشستی پشت ویترین مغا...
27 آبان 1391

روزانه ها

سلام عشقم دستام بالاست به نشانه تسلیم؛قول میدم پست بعدی فقط عکس باشه سه شنبه شب خاله اقدس ( خاله مادر بزرگت و مادر بزرگ زن عمو مونا ) مرحوم شد. چهار شنبه صبح ما رفتیم منزل خاله برای تشیع جنازه. تو بیرون پیش بابا عباس و بابا و عمو موندی و من و مامانی که همراهمون آمده بود رفتیم داخل. جنازه خاله روی تخت بود................ حسابی آب شده بود.................. فقط استخوان و پوست................... خدارحمتش کنه .................. فکر کنم تقریبا نود ساله بود و این دو سال آخر بعد از فوت پسر کوچکش حسابی از پا افتاده بود. (بگذریم) ما بهشت زهرا نرفتیم و برگشتیم خانه ولی بابا و بابا عباس رفتند. عصری به مامان آذرت زنگ زدم و بهش تسلیت گفتم...
27 آبان 1391

روزانه ها

عسلم چهارشنبه نیمه شب بیدار شدی و گریه می کردی نه شیر می خوردی و نه می خوابیدی و از من می خواستی(با اشاره) که بریم بیرون..... ناچار بغلت کردم آنقدر تو خانه قدم زدم که خوابیدی. از صبح پنجشنبه هم کسل بودی آبریزش بینی داشتی. پنجشنبه عصر بابا زنگید به خاله مهین( مامان زن عمو مونا و خاله بابا) که عصری یه سر بریم خانه شان که برای شام ازمون دعوت کردند آخه خاله محمد پسر دایی حسین و مینا زنش را که تیر ماه رفتیم عروسیشون پاگشا کرده بود. ساعت ٨ بود که رفتیم ................ امان از شما بچه ها................. تازه فهمیدم با اینکه به نظرم خیلی شیطونی ولی در مقابل بقیه بچه ها مظلومی!!!!!!!!!!! با اینکه مهرگان فقط ٤ ماه و یک روز از ...
27 آبان 1391

روزانه ها

عزیزم فردای تولدت دایی آرش( شوهر خاله) رضایت داد و از بیمارستان مرخص شد و رفت خانه شان. ما هم که تا چهارشنبه مامان آذر و بابا عباس و عمه آتنا مهمان خانه مان بودند. روز سه شنبه٣١مرداد شما برای اولین بار گفتید عمه. البته انقدر من گفتم تا تو هم بیان کردی. روز چهارشنبه مامانی و عمه می رفتند خانه عمو امید که ماهم با آنها راهی شدیم. قبلش من شما را بردم سوپر سر کوچه که برات دنت و چوب شور بخرم که شما تا رسیدی رفتی سراغ دبه دوغ که بلندش کنی!!!!!!!!!!!!!!!! همان چهارشنبه تو خانه عموامید در اثر تکرارهای من در بیان کلمه عمو شما عمو هم گفتی. پنجشنبه خانه تنها بودیم آخه دایی دایی آرش(دایی شوهر خاله)فوت کرده بود و مامانی رفته بود تش...
27 آبان 1391

بلاخره برات تولد گرفتم

سلام پسری ببخش که دیر به دیر آپ میکنم این مدته کلی در گیر بودم بابایی یه مدته که مدام کسالت داره و فشارش بالا. بلاخره سه شنبه گذشته حریفش شدم و بردمش دکتر و دکتر بعد از اکو و نوار قلبی و براش اسکن قلبی نوشت و من وبابایی باهم رفتیم بیمارستان شفا برای اسکن که گفت فردا صبح ناشتا بیا. شب که شد خاله زنگید و گفت دایی آرش دفع خون داره و با مامانی و بابایی راهی بیمارستان مردم شدند و بابایی ساعت ١١ آمد خانه و مامانی و خاله دایی رفته بودند فجر- چمران-هاشمی نژاد تا بلاخره در بیمارستان حضرت رسول پذیرش گرفته بودند. دایی خونریزی معده کرده بود. سحر که بیدار شدم بهشون زنگ زدم که خاله گفت می خواهند معده دایی را شستشو بدهند. صبح ساعت ٩ زن...
27 آبان 1391

عکاس کوچولو

اخیرا گوشی مامانی را برمیداری دکمه کناری که متعلق به دوربینه رو فشار میدی و چراغ  پشت موبایل که متعلق به فلاشه روشن میشه و گوشی را بر عکس می کنی چراغ را نگاه می کنی و در همین حال دوباره دکمه دوربین را فشار میدی و .............................. بله به همین راحتی عکاس شدی این عکس داغ داغه.................... مال همین یک ساعت پیشه که رفته بودیم متاسفانه تشیع جنازه ملوک خانم زن عموی بابا     تو این عکس منم یکم پیدام اگه عکس تاره برای اینه که جلوی فلاش را گرفتی گاهی دستت را جلوی لنز میگذاری که اینجوری میشه گاهی هم از موضوعهای دیگه عکس میگیری مثلا دست مامان یا تلویزیون مامانی ...
22 آبان 1391