پسر شیطون من
آقایی که شما باشی ٤شنبه شب بابا رفت کرج خانه مامان بزرگ و ما هم شب پیش بابایی و مامانی ماندیم و شما هم صبح ساعت٥:٣٠ که بابایی بلند شده بود بیدار شدی و به بابایی اشاره میکردی بیا بازی و ...... تا اینکه بابایی رفت سرکار و مامانی با بدبختی ٧:٣٠ شما را خواباند که خودمون هم بخوابیم ولی ٨:٤٥ بیدار شدی!!!!!! بعد از صبحانه من رفتم آتلیه عکسهایی که انتخاب کرده بودیم سفارش بدم که کلی برام کلاس گذاشت و گفت که باید قبلا وقت میگرفتی میامدی و......!!!!! منم آمدم بیرون و گفتم ولش کن بابا باشه چند روز دیگه. آمدم خانه و با مامانی رفتیم خانه خاله؛ خاله شام دعوتمون کرده بود ولی مامانی گفت از ظهر بریم ومن با اینکه کار داشتم و می دانستم چون خانه...
نویسنده :
ماماني
10:20










